اگه بدونین امروز چه حالی داشتم....مردم از معده درد! قضیش اینجوری بود که... دیشب به سمت کاشان حرکت کردم... خیلی زود اومدم...دلیلشم این بود که خیلی زود رفته بودم خونه...بهم گفتن پاشو بیا دیگه پررو نشو...منم گفتم چشم و راه افتادم! یه پسر رو صندلی جلویی نشسته بود ...مثل دیوونه ها هی برمیگشت طرف من زل میزد تو چشمام...منم بهش اهمیت نمیدادم... یه چیبس باز کردم ...پسره گفت: واااای چیبس! محلش ندادم! تشنم شده بود ...آب معدنی آوردم...پسره گفت: کاش یکی بهم آب معدنی میداد!( تو دلم گفتم درد بخوری) چشمش دنبال یه چیبس و اب معدنی بود...که کوفتم شد....یه حال بدی بهم دست داده بود!اتوبوسه هم که قربونش برم علاوه بر حرکت رو به جلو حرکات شدیدی به سمت چپ و راست داشت٬دل و رودمونو پیچوند تو هم! احساس میکردم یکی داره با چکش میزنه رو معدم! مردم تا رسیدم.... فکر میکردم خوب میشم...ولی امروزم از معده درد نمیتونستم سر کلاس بشینم... استاده هم گیر داده بود به من میگفت: سوال من تو جواب بده! منم تو دلم میگفتم( برو بینیم حال نداریم!) خلاصه استاده یه سوال پرسید و گفت یکی جواب بده دیگه...منم با اون حال زارم جوابشو دادم و از قضا درست بود... خیلی هم کیف کرد و بهم افتخار کرد! کلاسام تموم شد میخواستم برم خوابگاه... اونقدر حالم بد بود که نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم به خوابگاه...خمیده راه میرفتم...بعدم عین یه مرده افتادم تو اتاق... الآن خدا رو شکر بهترم...ولی اگه خوب نشدم میرم همین بیمارستان رو بروی خوابگاه...! برام دعا کنین! نظرات شما عزیزان:
|
About
به وبلاگ من خوش آمدید Archivesآبان 1391مهر 1391 فروردين 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 AuthorsنداLinks
ردیاب خودرو LinkDump
حمل ماینر از چین به ایران |